آمدم. اما نیامدم که نیامده بروم. آمدم تا .........آمدم تا بیباید بمانم.
این روزها کمی بسیار از خودم دلگیرم. تنبلی یقه ام را جویده است. بی حوصله گی حوصله ام را سر برده. ولی به بهانه ی ساله جدید می خواهم تغییر کنم و دست زبل خان رو از پشت ببندم. ما آدم ها عادت داریم تنبلی خودمان را گردن این و آن بی اندازیم. همین چند روز پیش بود که در کلاس درس تنبلی خودم رو گردن وزارت آموزش و پرورش انداختم و معلم جواب قشنگی به من داد که کمی لحنش تند آمیز و بی ادبانه است که از گفتن آن معذورم. ( آنها که بودند می دانند)
از این یه یعد می خواهم هر هفته زمانه را آب و نان دهم. ولی ای کاش زمانه فقط آب و نان می خواست. کاش زمانه می توانست ساعت 9 زباله هایش را دم در بگذارد تا گربه های زمانه هم بتوانند وبلاگ بنویسند. کاش سیاست زمانههم مثل دیانتش بود تا دیانت آن هم مثل سیاستش باشد. کاش هر روز زمانه جمعه بود تا .............
نوشته شده توسط سعید در یکشنبه 12 فروردین 1386 و ساعت 10:04 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 12 فروردین 1386 و ساعت 10:04 ق.ظ